تبليغاتX
یوهووووووووووووووووو بیاین بچه ها

یوهووووووووووووووووو بیاین بچه ها

داستان های کودکانه ، آشنایی کارتونها ، عکسهای جالب و اطلاعات دیگر...

به نام خدا

 

جنگل و حیوانات آن 

 

ببر ها چند نوع هستندو در جا های زیادی زندگی می کند.

مانند:                          

ببرهای سفید  

          

ببرهای وحشی 

           

 

ببرهای دوست داشتنی            

و....................

 

ایران هم ببرهای زیادی داشتن اما به مرور زما از تعداد کم شد و حال تعداد بسیار کمی در باغ وحش ها هستند. 

+ نوشته شده در  88/07/07ساعت   توسط Ali  | 

انگلیسی

به نام خدا

 حروف انگلیسی

A_ B_ C_ D_ E_ F_G_ H_ I_ J_ K_

L_ M_ N_ O_ P_ Q_ R_ S_ T_ U_V_ 

W_ X_ Y_ Z

 

+ نوشته شده در  88/07/04ساعت   توسط Ali  | 

شنل قرمزی



به نام خد

داستان شنل قرمزی

 

یکی بود یکی  نبود. روزی که شنل قرمزی میخواست به  خانه ی مادر بزرگ یرود مادرش به او یک داد که در آن کلوچه های خوشمزه اه بود  به شنل قرمزی داد و گفت:« سبد را به مادر بزرگ بده.»

در راه اتٌفاق هایی برای شنل قرمزی میافتد،اگر میخواهید بدانید چه اتًفاقی می افتد ادامه ی داستان را بخوانید.

شنل قرمزی باید به آخر جنگل برود تا به خانه ی مادر بزرگ برسد.

یک چهار راه را دید،شنل قرمزی تا به حال آن چارراته را ندیده بود. شنل قرمزی فکر کرد راه را اشتباه آمده است.

شنل قرمزی می خواست برگردد که گرگ مهربان را دید،از گرگ پرسید(آیا می دانید خانه ی مادر بزرگ کجاست؟)

گر گفت:( بله ، باید مستقیم بروی.)

شنل قرمزی از گرگ تشکرکرد و از راه درستی کهگرگ به او نشان داده بود به راه افتاد.

شنل قرمزی در وسط راه،یک تابلو دید که روی آن نوشته شده بود:(خانه ی مادربزرگ :مستقیم)

شنل قرمزی مطمئن شد که راه را درست آمده است.

شنل قرمزی به راه افتاد ولی در راه جادوگر بدجنس را دید جادوگر که خیلی گرسنه بود بوی کلوچه ها را حس کرده بود.

جادوگر که با گوی خود همه چیز را دیده بود، به شنل قرمزی  گفت:« گرگ به تو کلک زده و راه دور را به تو نشان داده راه نزدیک از اینجاست.» شنل قرمزی که فکر میکرد گرگ ها حیوانات بدی هستند به حرف جادوگر بدجنس گوش کرد و راه دور را از پیش گرفت.

جادوگر به راه افتاد تا به خانه ی مادر بزرگ برسد.

گرگ در راه خانه ی خود جادوگر را دید و فهمید چه نقشه ی شومی در سر دارد و پیش پلیس جنگل یعنی شیر و فیل رفت. جادوگر به خانه ی مادر بزرگ رسید و مادر بزرگ را با طناب بست و در اتاقی زندانی کرد و خو را شکل مادربزرگ کرد.  وقتی شنل قرمزی به خانه مادر بزرگ رسید دید چشمانش بزرگ شده و دلیل آن را از مادر بزرگ پرسید.

مادر بزرگ که همان جادوگر بود جواب داد حالش خوب نیست. در همان موقع پلیس ها رسیدند و جادوگر را دست گیر کردند و جریان را برای شنل قرمزی تعریف کردند.

                                     پایان     

+ نوشته شده در  88/07/03ساعت   توسط Ali 

داستان قول

داستان : قول   _     زبان:   انگلیسی

In the name of god 

Clock and candle bring a big chicken for the monster.

But monster says: I don t like chicken I like cheese.

Then the girl brings a big cheese for him.

But suddenly he cries the girl says: what s       the matter?

He says: look at me.

It is on fire.

                

+ نوشته شده در  88/06/14ساعت   توسط Ali  | 

                                             

حیوانات

  

به نظر  شما  کدام حیوان عجیب  است؟

 

+ نوشته شده در  88/06/14ساعت   توسط Ali  | 

زورو و رابین هود

به نام خدا

 زرو و رابین هود

  RABIN  HOOD &  ZORO

     یکی بود  یکی  نبود .  روز ها و شب ها میگذشت و نفرت پلیس ها به زرو  بیشتر میشد.  مردم به زرو علاقه ی زیادی داشتند زیرا مرد م را از ظلم  های  دشمنان نجات میداد  ولی پلیس فکرمیکرد  زرو یک دزد است.

همه ی کا ر های زرو با برنامه بود به آین دلیل پلیس ها                     نمی توانستند زرو را بگیرند ولی یک روز که زرو برای کمک  کردن به یک خانم رفته بود،همه ی برنامه هایش به هم ریخت و پلیس او را دست گیر کرد.   زرو در زندان بود که رابین هود به کمک او آمد و او را نجات داد. زرو و رابین هود با هم به کمک مردم رفتند وبعد از چند روز پلیس زرو را شناخت.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/06/11ساعت   توسط Ali  | 

بچه ها سلام

اینجا یه وبلاگ برای بهترین و باحال ترین و باهوش ترین و..خلاصه ترین  های ایران زمینه

+ نوشته شده در  88/06/01ساعت   توسط Ali  |